اویل تیرماه بود و هوای گرم و سوزان منطقه رو به خنکی می رفت. روی خاک ریز نشسته بودم. آفتاب روز دوم عملیات در حال غروب بود و سرخی درخشنده و شفاف آن افق را به طرز غریبی زیبا کرده بود. در آن لحظه احساس می کردم پوستم تنگ تر از همیشه شده است و من تنهاتر از گذشته. در درون خود کمی احساس نارضایتی می کردم و دلم شور می زد و انگار دنیای درونم از همه چیز تهی شده است و کسی در آن با لحن شور انگیز آواز می خواند. و آواز ، در درون من می چرخید و پژواک می شد. در افق، بر سینه سرخ آسمان ، کوچه باغ باریک و بلندی بود که تا ابدیت می رفت. در دو طرف کوچه درختان بلند چنار قرار داشتند. در نور ستاره ها ، می شد نشانه های روشن عشق را روی تنه درختان به وضوح تماشا کرد. فرشتگان، در میان آنها دست افشان و پاکوبان ، در سرخی افق هویدا می شدند و کمی بعد محو می شدند.
عاطفه و صمیمی عمق در چشمان قهوه ای خیس و کودک مانندش می درخشید. آرام و متین بود. آهسته و نرم حرف می زد. صورتی نسبتا لاغر و استخوانی داشت. پشت بلوز خاکیش نوشته بود: حسن آقابابایی هفده ساله اعزامی از تهران و تصویر یک رزمنده کلاه خود به سر که بر زمین نشسته بود ، بر آن نقش بسته بود. کوله نظامی به پشت داشت و قنداق سبک کلاش را زمین گذاشته بود. تصویر زرمنده، با خودکار آب رنگ شده بود و بر سرپوش سلاح، یک شاخه گل به رنگ قرمز کشیده شده بود. فانوسقه اش را از روی پیراهن به کمر بسته و قمقمه آبش را به آن حمایل کرده بود و قبضه آر.پی.چی را با دست راست بر شانه نگه داشته بود و ستون ، آن آهسته در جاده خاکی به سمت خط پیش می رفت .
هوا هنوز روشن بود هرچه روبه شب می رفت، شوق عملیات در دلها بیشتر می شد. زمین با شیب تندی پایین می رفت و از آنجا صاف و بیضی شکل تا دامنه بالای تپه مقابل می رسید و از آنجا تا ارتفاع 30متری بالا میر فت. بر روی تپه یک قبضه تیر بار دوشکا قرار داشت. لوله بلند و سیاه آن از بالای گونیهای سنگر دشمن دیده می شد. در چند متری چپ و راست آن دو تیربار برای محافظت از دوشکا کار گذاشته شده بود.
فرمانده دسته دولا دولا روی خط الراس نظامی پیش آمد و حسن را نسبت به منطقه توجیه کرد و به او ماموریت داد خود را به قبضه دوشکا نزدیک کند و هنگام شروع درگیری آن را از کار بیندازد. با دست به شانه راست تیر بارچی زد و گفت:
توهم فکری برای موقعیت خود بکن. حواست را جمع کن . باید قبضه را طوری بکاری که بتونی روی تیر بار های محافظ کار کنی تا حسن بتونه اونو از کار بهندازه و گرنه بچه ها نمی تونن از شیار رد بشن. تیر بارچی آیه و ما رمیت ... را زیر لب نجوا کرد و گفت:
به یاری خدا, خفه شون می کنم.
ساعت دوازده ونیم شب بود. پیک قرارگاه رسید وفرمان شروع عملیات صادر شد. نیروهای گردان دو گروه شدند . قرار شد یک گروه تپه را دور بزنند و از پشت سر به نیروهای دشمن حمله کنند و دسته دیگر از پای تپه با دشمن درگیر شوند تا حواس آنها به خود جلب کنند.
تعدادی از رزمنده خود را به دامنه تپه رسانند و همان جا پناه گرفتند . از اسلحه سبک و خمپاره دشمن آتش می بارید شدت آتش چنان بود که رزمنده ها زمین گیر شده بودند . تیر بارچی دسته با شهامت بلند شد و به سمت تیر بارهای سبک شلیک کرد و صدای بلند می گفت :
- حسن... حسن... پاشو بزن. کپ نکن، پاشو ... ، بزن . دارن بچه ها رو قتل عام می کنند!
او در معبر وسط میدان مین جلوی تپه زمین گیر شده بود. از جایش بلند شد و بلا فاصله قیضه دشکا را هدف گرفت و سنگر آنها را منهدم کرد. چند دیقه بعد رزمده ها از پشتسر تپه را فتح کردند و راه ادامه عملیات باز شد.
حسن هنگام شیلک به سمت دوشکا از ناحیه شکم تیر خورده و یک بار با صدای بلند فریاد :
...سوختم ... سوختم... کمک؟ من پشت سر و در چند قدمی او بودم. با یک خیز خودم را به او رساندم. به سختی نفس می کشید و آهسته یاحسین می گفت. عبور گلوله های سرخ آسمان سیاه را چراغان کرده بود و ستاره بادبادکی در اوج آسمان به اهتزاز در آمده بود.چشم های کودکانه حسن زیر نور گلوله ها که مثل شهاب از آسمان می گذشتند و خط سرخی از آتش ترسیم می کردند، می درخشید. درست مثل ستارهای دور دست در آسمان.
به کمک امداد گر دسته ، او را روی برانکارد خوابانیدیم و راه افتادیم. هنگامی که او را به عقب منتقل می کردیم نیروهای کمکی از گرد راه رسیدند و وارد عملیات شدند نقطه یک رزمند از ستون نیروهای کمکی خارج شد و روی او را بوسید و بعد در انبوه صدای انفجار گلوله های توپ و خمپاره همراه بقیه رفت تا عملیات را ادامه دهد . تبسم کوتاهی بر لب های حسن نقش بست چند دقیقه بعد، او سبک تر از همیشه بود، پر کشید به آسمان رفت آسمان رفت و فرشته شد.
تقدیم به شهید حسن آقابابایی
نوشته: بهروز قزلباش