به گزارش پتروناب، به نقل ازحماسه ومقاومت فارس، در دوران دفاع مقدس رزمندگان ما با توجه به امکاناتی که در دست داشتند با خلاقیت خود در عملیات زیادی به پیروزی رسیدند، اما صحنه های بکر و زیبایی در هنگامه نبرد ایجاد می شد که باعث بالا رفتن روحیه در بین آنها میشد. روایت زیر یکی از این صحنه هاست.
بهار سال شصت و پنج از بندر آستارا، به جبهه غرب اعزام شدیم. رفتیم سنندج؛ لشکر 16 قدس. بعد از آموزش در گردان کمیل به سوی منطقهای «اشنویه» (پُل سیدالشهدا) حرکت کردیم. پایگاه ما تپهای بود در جوار پل، با چشماندازی بکر و زیبا که یاد مناظر سرسبز زادگاهمان را زنده میکرد.
دسته دوازده نفری ما، در چهار سنگر سه نفری مستقر شد. هنوز چند روز از مأموریت خط نگهداریمان نگذشته بود که متوجه روستایی خالی از سکنه در آن حوالی شدیم.
در ساعاتی از روز که عراقیها از کوبیدن تپه ما با توپ و خمپاره، خسته میشدند و فرصتی پیش میآمد ما دوربین برمیداشتیم و به تماشای آن روستای متروکه مشغول میشدیم.
در آن لحظههای پر جذبه، درختان میوهای که سراپا غرق در شکوفههای رنگین بودند، و گلهای رنگ وارنگی که در پرتو آفتاب بهاری، مثل جواهر میدرخشیدند، ما را به ضیافت خود دعوت میکردند؛ دعوتی که هیچ کدام از ما نمیتوانست آن را رد کند.
انگار قطعهای از بهشت خداوند آنجا تجلی کرده بود و ما را صدا میزد که به سویش برویم. بالاخره کنجکاوی زیاد که اقتضای دوره نوجوانی ما بود باعث شد که تصمیم بگیریم علیرغم پر خطر بودن این کار، وارد روستا شویم و از نزدیک آن را ببینیم. در یک صبح آفتابی که عراقیها هنوز خواب بودند، من به همراه دو نفر از همسنگریها راه افتادیم و وارد آن بهشت ممنوعه شدیم.
سکوتی پر رمز و راز حاکم بود که هنوز میشد پژواک هیاهوی بازی کودکان، و همهمه مردان و زنان روستایی را هنگام کار، در آن شنید. اگر جنگی در میان نبود، اگر عراقیها مزدور و جنایتکار، مردم بیدفاع را بمباران نمیکردند، حالا اهالی این روستا مجبور نبودند که خانه و کاشانهشان را به امان خدا رها کنند و تن به آوارگی بدهند.
فکر کردن به سرنوشت ساکنان روستا، واقعاً غمگینم میکرد. توی همین حال و هوا بودم که وارد باغ بزرگی پر از گل و گیاه شدم. یکی از بچهها صدایم کرد:
- «اسحاق! اسحاق...!»
گفتم: «چیه؟»
گفت: «زنبورها رو ببین!»
رفتم جلوتر. توده عظیمی از زنبورهای عسل، کوزهای گلی را دوره کرده بودند و گرداگردش چرخ میزدند. عسل طلایی رنگ، کوزه را لبالب پر کرده بود و داشت از دهانهاش میزد بیرون.
دهانمان آب افتاده بود. خواستم بروم کوزه را بردارم؛ اما یکی از بچهها که سررشتهای در زنبورداری داشت، مانع شد. گفت، اگر از این جلوتر برویم، زنبورها دخلمان را میآورند. فعلاً چارهای نبود. باید صبر میکردیم. آنقدر آنجا ماندیم و آن منظرههای زیبا را تماشا کردیم که عراقیها لعنتی ما را دیدند و شروع کردن به زدن خمپاره.

اولی در پنجاهمتری ما منفجر شد. خوابیدیم رو زمین. بلند که شدیم، دومی را زدند که در بیست متری ما افتاد. دوباره خوابیدیم رو زمین و این بار که بلند شدیم، مثل تیری که از چله رها شده باشد، دویدیم به طرف جاده و از محل دور شدیم. وقتی به پایگاه رسیدیم، هر سه نفر پاک از نفس افتاده بودیم رفتیم داخل سنگر و استراحت کردیم.
چند روز گذشت. اما فکر دستیابی به آن کوزه عسل از سر ما سه نفر، بیرون نرفت که نرفت. نشستیم و نقشه ریختیم که چه جوری باید عراقیها را دست به سر کنیم تا به هدف خودمان برسیم.
سرآخر به این نتیجه رسیدیم که عملیات را با استفاده از تاریکی شب انجام بدهیم. تصمیم بر این شد، شبی که شیفت سنگر دیدهبانی من بود، راه بیفتیم.
از ساعت دوازده تا سه شب، وقت داشتیم که زمانی کافی برای این کار بود. اول باید فکری برای متفرق کردن زنبورها میشد همان دوست ما که سررشتهای در این زمینه داشت، گفت که زنبورها نسبت به دود حساسیت دارند. ما اگر آتش روشن کنیم، میتوانیم با دود آن، زنبورها را از طرف کوزه دور کنیم.
گفتم خودش این مأموریت را به عهده بگیرد. رفت و توی یک ظرف مقداری چوب نیمسوز ریخت و آورد. و ما شال و کلاه کردیم و در سیاهی شب به طرف روستای متروکه به راه افتادیم... .
علیات، طبق نقشه و با موفقیت کامل به پایان رسید. کوزه عسل را مثل گنج گرانبهایی برداشتیم و فاتحانه به سوی پایگاه حرکت کردیم.
بین راه ظرف آتش را انداختیم ته دره و دیدیم که باد دارد آن را دوباره شعلهور میکند. پا تندکردیم و دوان دوان خودمان را رساندیم به پایگاه و رفتیم داخل سنگر. خستگی راه، اشتهایمان را باز کرده بود. سه نفری دور هم نشستیم و مشغول خوردن نان و عسل شدیم.
آن شب، عراقیها احمقانه تا صبح به توپ و خمپاره، درهای را که تویش آتش پرت کرده بودیم، مورد هدف قرار دادند. ما خوشحال بودیم از اینکه توانستهایم دشمن را فریب بدهیم تا آن همه مهمات را برای چند تکه هیزم نیمسوز، خرج کند....
راوی:اسحاق محمد زاده